Monday, March 5, 2007

داروگ کی می رسد باران؟

تماشای بارانی که به شیشه ی ماشین می زند و گاهی لباس سفید می پوشد که مثلآ برف است که به بد نامی اش نمی ارزد، بوییدن گلی که دخترک یا نمی دانم شاید پسر بود به سمت پنجره دراز می کند که هیچ بویی نمی دهد، چیدن پازل های 2500 قطعه به نیت 2500 سال امپراطوری سرزمینم که تکه پاره شد، که هی می چینم و به هم می زنم و هی میچینم و به هم می زنند و فقط هم می زنند. گوش کردن به آهنگ ششم آلبوم دیدار لورنا که آن همه نوستالژیک است که آن مرتیکه ی هیچی نفهم با آن تقلید مسخره ی گل ارکیده به گند کشیدش که هی می پیچد در گوشم هی می پیچد در روحم در خانه ام نه در خانه مان. خریدن حافظ هایی که پسرک ( این را خوب یادم است که همیشه پسر بوده) می فروشد در واگن های مترو که به سمت فردوسی می رود، پذیرایی از میگرنی که دیگر ناخوانده مهمان هر گاهی نیست و حق آب و گل پیدا کرده، دیدن عکس های آلبوم خاک گرفته که با هر بار دیدنشان سعی می کنم به یاد بیاورم که سر آن بلوز صورتی و شلوار چهار خانه ام چه بلایی آورده ام، همانی که وقتی برای اولین بار پوشیدم مامان دستی به پشتم کشید و خندید و گفت: بهت می یاد چه قدر! فکر کنم پاره شد، پوسید بعد هم حتمآ مامان بزرگ انداختشان دور اما هنوز جای دست مامان پشتم و خنده اش در یادم و صدایش در گوشم مانده که هیچ وقت پاره نمی شود، هیچ وقت نمی پوسد و هیچ کس هم حق ندارد آنها را دور بیاندازد. هر از گاهی هم سنتور مشق کردن و درس نخواندن و ... . همه ی این ها شده است دل مشغولی های شیرینم در روزهای پایانی سال. هنوز باران می بارد. من ایستاده ام در هوای مرطوب اسفند و آدم ها می گذرند و ماشین ها می گذرند و لحظه ها می گذرند و روزها و سال ها و. هنوز ماهی قرمز نمی فروشند در خیابان ها. کمی زود است. مامان بزرگ پرده ها را گرفته و ماشین لباس شویی شسته و خشک شویی آهار داده و ماهان و بابا نصبش کردند. کاش مامان بزرگ می توانست من را هم به همین آسانی مثل اولم کند. همان وقتی که تازه آمده بودم به دنیا و برای خواب کردنم فرشته ها لالایی می خواندند. آخ! کجایی مادر تا خواب کنی باز هم مرا با لالایی های شبانه ات و من آنقدر سنگین به خواب زمستانی بروم که هیچ بهاری بیدارم نکند. مامان بزرگ نگران است که تا آمدن بهار کارهای خانه را تمام نکند، فکر می کند بهار نزدیک است. باران هنوز می بارد مثل ابرهای بهار نه مثل ابرای باهار، می خواهد بگوید که بهار نزدیک است. اما نه، همه ی حرف باران این است که زمین چرکین است. حالا کو تا بهار؟؟؟ قرن ها مانده

5 comments:

narcisa said...

سلام مریم جان خوبی
امیدوارم همیشه در پناه خداوند شاد باشین و جای خالی مادرتون سبز
و سال خوبی رو در کنار خانواده داشته باشین
کاش ماهان ما هم سر براه می شد این
آخر سالی
موفق باشی گلم

narcisa said...

تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا ...
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ... ترا می ربودم

forogh said...

salam maryam jan

bazam mesle hamishe tahte tasire nasre ghashanget lahzeii hes kardam natanha bham gharibe nisti va enghadr az man dor balke modathast ke mishnasamet va ba ghosehat zendegi kardam nemidonam chera vali omidvaram ehsasam mele hamishe rah be khata nabare va man maryame haghighi ro lams konam

Amir said...

salam
dar in zamane payiz hokm farmast!
dam az bahar zadan jorm ast dokhtar!
fadaye ...!
movafagh bashi
ya hagh

forogh said...

salam maryam jan
man apam ...biya khoshhal misham