January 3, 2011

فقط به همین جمله اکتفا می کنم که خیلی خوشبختم که وزیر نیستم، علی الخصوص از نوع امور خارجه اش.
هیچی دیگه. همین!

December 19, 2010

     آن روزهای اوایل پاییز را یادتان هست؟
همان چند روزی که آسمان با خلق آشتی بود و می بارید.اولین روز بارانی تهران بود که ما کار بدی کردیم. چمدان هایمان را بستیم و رفتیم فرودگاه. اصلا هم به حرف دکتر ها توجه نکردیم که پرواز برای من ضرر دارد. یک ساعت و نیم بعد جایی پیاده شدیم که آفتاب بی رحمانه بر سر ما می تابید و چشم هایمان را تنگ می کرد. ما اصلا یادمان نبود که آفتاب هم برای ما ضرر دارد و ضررش هم بیشتر متوجه دل ماست. یعنی فکر اینجایش را نکرده بودیم. حالا باید با صبا که توی تهران داشت لذت باران را می برد حرف می زدم و غصه می خوردم بس که هوا آفتابی بود آنجا که من بودم و بس که دریایش بو می داد. حالا بماند زیبایی دریای جنوب همه خاطرات شمال را از یادمان راند. من الان فقط می خواهم غر بزنم. کاری به زیبایی ها ندارم.
بدترش اینجا بود که بعد از یک هفته تحمل گرما، کار کیوان در بندر تمام شد و برگشتیم تهران که ابرها هم تمام شده بودند.


حالا که چند هفته ای می گذرد و باران نمی بارد و آفتاب بی رمق آن بالا نشسته و از میان این همه دود دیگر مارا نمی بیند باید بگویم ما خسته شده ایم. از این همه دود و دم و کثافت که هر روز به خورد ما می رود خسته شده ایم. از این باران های نم نم کوتاهی که فقط شیشه های ماشینمان را کثیف می کند نمی خواهیم. خدایا فکر می کنم یک بارش یک هفته ای مداوم حال خودت را هم بهتر می کند. حداقل روی یشنهادم فکر کن.
کسی اینجا اگر دعای باران بلد است به ما هم یاد بدهد باشد که خداوند باران رحمتش را بر ما ارزانی دارد و عقده ی دل بگشاید. آمین.

November 3, 2010

     
     شیشه ی پنجره را باران شست...





October 27, 2010

فوتسال محمود به ز دولت او


     در واکنش توپ بازی رئیس جمهوری اسلامی ایران و به ثمر رساندن یکی دو گل و دادن پاس گل باید عرض کنم که جیگرتو خام خام بخورم یا بپزمش اول*؟؟!!

* قسمتی از یک آهنگ رپ که اسم خواننده اش را نمی دانم.

October 22, 2010


بعد از آن پست فوتبال برزیل و ایران سوالی برای یکی از دوستان پیش آمد که از کی دکتر و طرفدارانش از دوستان ما هستند؟!!
حالا این که ما کجای پست به رفاقتمان با دکتر و اهل بیتشان اشاره کردیم برای خودمان هم مبهم است.
دکتر را که می شناسید؟ طرفدارانش را هم حتما در اطراف خود دیده اید. اما خواهری دارم که ندیده. یعنی به قول خودش تا به حال یک احمدی نژادی را از نزدیک زیارت نکرده که جای بسی تعجب است که چطور ممکن است با وجود این همه آدم کوتاه و بلندی که به دکتر رای دادند و لابد تعدادشان از ما که به دکتر رای ندادیم بسیار بسیار بیشتر است  یک نفر هم به پست خواهره نخورده.
حالا ما که یک دوست احمدی نژادی داریم یک قراری جفت و جور کردیم که خواهره با دوست ما ملاقات کند. خیلی هم خوش گذشت. از هر دری هم حرف زدیم غیر از سیاست. این ها را نوشتیم تا بدانید ما همه جور دوست داریم یعنی طوری تربیت شده ایم که وقتی می خواهیم با کسی دوست شویم یقه ی طرف را گاز نمی گیریم که به چه کسی رای داده و یا چرا به فلان کس رای نداده؟
بین طرفداران هر شخصی هم آدم هایی پیدا می شوند که بتوانند با هم دوستی کنند هر چند دوست در مکتب ما دارای مفهوم ژرف و پیچیده ای می باشد که خود دکتر و خیلی از طرفداران خیلی متعصبشان نه آن ژرفا را دارا می باشند و نه شامل پیچیدگی اش هستندد که البته ممکن است طرفدار خیلی متعصب هر شخص دیگری هم فاقد این ویژگی ها باشد. که این وسط نه مشکل از ماست نه طرفدار متعصب شخص مورد نظر و نه خود شخص مورد نظر بلکه مشکل اصلی تعصب است که بسیار حال ما را بد می کند. این تعصبات بیجا را می توان در خیلی از وبلاگ ها هم دید. افرادی که به نظر خود سیاسی می نویسند و نقد می کنند و ...
در این وبلاگ ها همه چیز به نظر نویسنده بستگی دارد و حتی نظر شما بعد از تایید نویسنده نمایش داده می شود. در کامنت دانی هایشان از افراد موافق تشکر کرده و شعورشان را تحسین می کنند. نظر افراد مخالف هم اگر نویسنده حال کرد نمایش میدهد و در جواب یا با ادبشان از خجالت طرف در می آیند یا با سفسطه کاری کلمات را به نفع خود می چینند.

از این ها که بگذریم میرسیم به خودم. بنده یک انسان خیلی خیلی بی رگی می باشم و این بی رگی یکی از خصوصیاتی است که بسیار دوستش می داریم و مواظبش هستیم. آخرین باری هم که از خودمان تعصب نشان دادیم سالها پیش در یک میهمانی به طرفداری از محسن نامجو بود. همین. چیز دیگری یادمان نمی آید. فعالیت سیاسیمان هم محدود می شود به روزنامه خواندن و سری به بعضی از وبلاگ های سیاسی زدن و گاهی هم بحث با دوستان. هر چهار سال یک بار هم اگر پا داد و حال از خانه بیرون رفتن داشتیم می رویم رای می دهیم تازه اگر شناسنامه مان را پیدا کردیم. البته ما از بدو طفولیت اینطوری نبودیم گله ای هم از این که رای ما به هیچ کجای هیچ کسی حساب نشد نداریم و خنثی شدنمان را در این ایام می گذاریم به حساب گذر سالیان و نزدیک شدن به اواخر دهه ی سی. مثلا یک چیزی تو مایه های یائسگی در پنجاه شصت سالگی. خالی از زد و بندهای بیهوده ی دنیای سیاست با روزمرگی هایت خوشی. جمله سیاست ما عین کثافت ماست جمله ی طلایی ات می شود در این باب.
بی خیال از تظاهرات فرانسوی ها، سلاح های شیمیایی کره شمالی، کثافت کاری های اسراییل، سفر فلانی به ایران، سفر بهمانی به قم و هزار و یک مسئله ی دیگر فی الحال تنها دغدغه ی ذهنی من این است که نام پسرم را چه بگذارم. شاید هم برای تشکر از حرکت خود جوش زوج لبنانی که اسم پسرشان را گذاشتند احمدی نژاد بنده هم نام پسرم را حسن نصرالله گذاشتم!!!

.

October 4, 2010

      از دیگر اقدامات سازنده ی دولت دهم انجام بازی دوستانه با برزیل می باشد. احتمال لغو بازی و قهوه ای شدن خیل کثیری از دوستان هم میرود. معلوم شدن گند این که دکتر در قبال چه امتیازی  مخ برزیلی ها را زده بماند برای آخر پاییز. 
اما چیزی که الان فکر من را درگیر کرده این است که آیا می شود خداوند برای یک بار دیگر معجزه ای کند و خیابانی را از صحنه ی روزگار حذف کند؟ من یکی که حلالش نمی کنم.
.
  

September 28, 2010

اگر بازی والیبال ایران-ایتالیا را ندیدید باید بگویم که از زیان کارانید. این بازی یاد بازی های کوبا را برای من زنده کرد. ایران مستحق باخت نبود ولی باخت. جا دارد  از همین جا این باخت مفتخرانه را به  رهبر  انقلاب تقدیم  کنم.

.

September 25, 2010

عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده

    
     علاوه بر تشریف فرمایی خواهران و برادران همیشه در صحنه، حضور با شکوه نمایندگان کشور قدرتمند سریلانکا مشت محکمی بر دهان دشمن بود. جا داشت دکتر در پایان فرمایشات گوهربار خود از این گردهمایی بی نظیر استفاده کرده و همگان را به سر دادن شعار فلسطین اشغالی آزاد باید گردد رهنمون داده و فضا را عطر آگین می ساختند. بی شک نه تنها در تعجیل ظهور اثر داشت بلکه مشت محکم تری بر دهان دشمن بود.
.

September 21, 2010


شب ها پاییزی شده. ظهرها اما همچنان به عادت تابستانی خود گرم است. از دکتر که برگشتیم کیوان یکراست رفت حمام. شالم را برداشتم و یکی از سیگارهای کیوان را با گاز آشپزخانه روشن کردم و رفتم توی تراس. خانه ی ما در طبقه ی پنجم یک برج سیزده طبقه است و از تراس قسمت کمی از شهر پیداست. چسب دایره ای شکل سُرُم را از روی دستم می کنم و به کیوان فکر می کنم که چه پدر مهربانی خواهد شد. من اما مادر بدی هستم. این را به راحتی می شود از سیگار لای انگشتانم فهمید. از یاد حرف دکتر که گفت:" ممکنه از این به بعد شکمت دچار خارش بشه که جای نگرانی نیست و به خاطر اینه که جنین توی چهار ماهگی رشد موهاش شروع میشه." دلم ضعف می رود.

سنگینی نگاه کیوان خلوتم را بر هم می زند. با اخم به سیگار توی دستم خیره شده من مثل بچه هایی که خبطی کردن سرم را پایین می اندازم و سیگار را خاموش می کنم. لبخندی می زند و می رود لباس هایش را بپوشد. می رود و من را به انتظار اولین خارش شکمم توی تراس خانه تنها می گذارد.

.