Tuesday, April 17, 2007

اول سالی اسباب کشی کردیم دو تا خیابان بالا تر. فقط من و صبا. خیلی از بقیه دور نشدیم، شاید مسافت بیشتر شده باشد ولی فاصله ی بین مان همانی هست که بود، حتی کمتر شده باشد شاید چون این جا که هستیم حداقل روزی دو سه بار صدای مامان بزرگ را می شنویم تلفنی.ا همه چیز گم شده و من روی کاغذ های چهار خانه می نویسم، ریاضی حل می کنم و... . روی کاغذ های شطرنجی هیچ چیز گم نمی شود نه اعداد نه کلمات نه ... . کلمه هایت در چهار خانه ها می مانند برای همیشه.ا این خانه ی جدید من را یاد صفحه های شطرنجی دفتر رسم می اندازد، گاهی حتی فشرده تر شاید مثل کاغذ های میلیمتری.ا ما تقریبآ در خانه های بالایی صفحه زندگی می کنیم یعنی هفت طبقه با زمین فاصله داریم. من همه ی هفت های دنیا را دوست دارم اما هیچ حس خوبی نسبت به این یکی ندارم؛ شاید یک جورایی احساس نا امنی باشد. تنها مزیتی که نسبت به خانه ی خودمان دارد این است که فضای خصوصی زیادی ندارم و مجبورم همه ی وسایلم را در یک اتاق پانزده متری بچینم، شاید اول به نظر محدودیت بیاید ولی این محدودیت کمی خلاقم کرده و راحت از این بابت که همه چیز در دسترس است.ا و دیگر این که این جا همه چیز قانون دارد. نباید بلند بلند آواز بخوانی؛ صدایت در چها دیواری ات نمی ماند.ا

Tuesday, April 3, 2007

وقتی خالی می شوم از کسالت روزرمرگی ام، انگارکه دیگر چیزی نیست تا بقیه ی روز را بگذرانم. برای ادامه بدجوری در می مانم. چه قدر گاهی روزمرگی کردن لذت دارد حتی گاهی بیشتر از دوره کردن اما نه بیشتر از تجربه کردن. وقتی دوره می کنم آخرش به همین جایی می رسم که هستم. اما وقتی روزمرگی می کنم به هیچ جا نمی رسم، دور خود می گردم و همین مبهم بودن مقصد را دوست دارم. تجربه کردن هم برایم همین حس را دارد اما روزمرگی کردن نوستالژیک تر است. نا کجایش آشنا تر است.ا
گاهی روز مرگی هایم، تازگی هایی هم همراه خود دارد، اما تازگی های کسل کننده. با این حال لذت نابی دارد برایم این جور زندگی کردن که مطمئنآ فقط برای مدتی ناب می ماند، مدتی نامشخص. از پس گذشت سال های زندگی و حس کردن لذت های مختلف دیگر فهمیدم که هیچ لذتی برای همیشه ناب نمی ماند اما همیشه لذت می ماند. حتی اگر خودش لذتی نداشته باشد یادش که خالی از لذت نیست حتی گاهی لذتش بیشتر هم است.ا
دوره کردن هم زمانی لذتی ناب داشت و حالا کمی لذتش دردآور است ولی نه نخواستنی. لذتِ این که وقتی در فضایی تاریک سرم را روی بالش بگذارم و به یاد بیاورم که چه وقت؟ چه کسی را؟ چه قدر؟ می خواستم و یادش لبخندی شود روی لبهایم و شاید گاهی اشکی لغزان روی گونه هایم را هیچ گاه نه می توانم و نه می خواهم که کتمان کنم.ا

از خوابی که در آن فرو می روم هر شب، بیدار می شوم؛ می نوشم، می خوانم، حس می کنم، می ترسم، حرف می زنم، نفس می کشم و... و دوره می کنم. آدم وقتی روزمرگی می کند گاهی کم می آورد برای بقیه ی راه که آن وقت مینشیند چایی لیمو می خورد و تلویزیون تماشا می کند و تجربه های گذشته را دوره می کند. انگار که انسان باید همیشه دوره کند.انگار همیشه مقصدش ناکجا آباد است. ا

Wednesday, March 28, 2007

هر وقت که می بیندت کلی حرف دارد بگوید برایت، هم اش هم از تاریخ حرف می زند. از تمدن و زندگی انسان های اولیه و تپه ی سیلک شروع می کند تا میرسد به پرزیدنت بوش و برج های تجارت جهانی. آنقدر تاریخ را برایت قشنگ نقل می کند کهگاهی دلت می خواهد که در آن دوران زندگی می کردی، در دوران کوروش و داریوش و خشایارشا و...زندگی کردن و شنیدن صدایشان هنگامی که عدالت را فریاد می زدند در گوش جهانیان، حتی اگر رویا هم باشد لذت بخش است. خوب اگر رویا نبود که لذتی نداشت. اما از نوادگانشان بودن هم خالی نیست از لذت. رویا هم نیست.
بگذریم که نوادگان کریستف با چند مشت دلار و دو تا فیلم همه چیزمان را به گند می کشند؛ سرزمینمان، نیاکان بزرگمان، غرورمان، رویا هایمان و... . سهم ما از دنیا خیلی بیشتر از این ها بود.

Saturday, March 24, 2007

زندگی، شستن یک بشقاب است

بهار،تابستان، پاییز و زمستان و دوباره...
فرقی نمیکند. هر چه قدر هم که سلیقه به خرج بدهی برای چیدن هفت سین و هی در جواب سیریش بازی های داداش کوچیکه که گیر داده چرا هفت تا سین؟ بگویی که هفت تا سین چون اصلآ هفت عدد مقدسی است هی برایش مثال بیاوری از هفت شهر عشق و هفت طبقه ی آسمان و هفت پله ی عرفان و هفت خان رستم و ...تا برسی به هفت سنگ. هر چه قدر هم حوصله به خرج بدهی برای سبزه سبز کردن و لذت ببری از دیدن بزرگ شدن و رشد کردن یه موجود زنده. هر چه قدر هم که زور بزنی تا نصفه شب بیدار بمانی تا نکند سال تحویل شود و خواب باشی. هر چه قدر هم که رشته پلو بخوری تا رشته ی کار دستت بیاد هر چه قدر هم سبزی پلو با ماهی بخوری و سپاس بگویی به خاطر انگشتر سلیمان. هر چه قدر هم عیدی بگیری و عیدی بدهی، هر چه قدر هم سبزه گره بزنی و نحسیه سیزده را به در کنی بالاخره تا چشم بر هم بزنی حباب ها می ترکد و فردا صبح که از خواب بیدار شدی باید دوباره ظرف های صبحانه را بشویی. فرقی داشت؟
زمین آبستن روزی دیگر است.
این است زمزمه ی سپیده
این است که آفتاب بر می آید

Tuesday, March 20, 2007

لبخند

ابر: دوربین
رعد و برق: فلاش
باران: داروی ظهور
و دل من هم: قاب
حالا آقایی که شیشه ی ماشین ها را پاک می کنید لطفآ برای لحظه ای لبخند بزن. می گویند نوروز است، یادگاری می ماند. یادمان می ماند. راستی دخترت تمام چشم های حسود سر چهارراه را ترکانده، منتظرت است.
سال خوبی داشته باشی آقا.

سومی

پس!
سومی که بود که گریه کرد؟
ما که
دو نفر بیشتر نبودیم!

Monday, March 19, 2007

این چند نفر

شما نه یکی که سه تن هستید. یکی آن که می پندارید هستید. یکی آنکه دیگران می پندارند هستید. و یکی آنکه واقعآ هستید. اگر چه خدایید. آنچه واقعآ هستید خداست.