Tuesday, February 20, 2007

کودکانه ها و دروغ

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است دم دم های عید که می شود تو برمی گردی خانه، خودت که نه یادت، خانه ی خودمان هم که نه، خانه ی مادر بزرگ. ما آنجا زندگی می کنیم از وقتی رفتی. از رفتنت چند وقت می گذرد؟ خیلی، خیلی وقت است که رفتی. بی دلیل، بی خبر، بی اجازه و با همه چیز. همه چیز را بردی با خودت. بعد از این همه وقت آدم می فهمد که هیچ وقت نمی شود راحت زندگی کرد . زندگی راحت برای خودش تعریفی دارد که تعاریفش هیچ گاه در مورد زندگی ما بعد از توصادق نبوده، همیشه یک جای کار شل می زده قلم ماهان خشکیده حالا. دیگر صدای سر خوردن قلم روی کاغذ های روغنی در خانه نمی پیچد: شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست... . شعر های سالی هم نا تمام مانده، مضراب های من هم شکسته و خنده های بابا لب پریده است. میدانی چند وقت است به خانه نرفته ایم؟ به خانه ی خودمان صدای داریوش همه چیز را برای شکستن بغضت آماده می کند « مرا به خانه ام ببر/ اگر چه خانه خانه نیست/ مرا به خانه ام ببر...» واقعآ هم خانه، خانه نیست دیگر. مامان بزرگ خیلی سعی می کند جای خالی ات را پر کند. بیهوده است. بیهوده. گاهی عصر ها با سالی می رویم پارک، بوستان صبا. دیروز برف آمده بود، می نشینیم روی تاب و سالی شروع می کند، می خواهد بخنداند، می خواهد بخندد. هر دو با شتاب تاب می خوریم و حرف می زنیم و می خندیم. من نشستم روی تاب و می خندم، بالا که می روم روحم را می بینم که نشسته روی پله ها محو برف بازیه بچه ها، به یاد تو اشک می ریزد آرام آرام و بچه ها به یادش می آورند تمام روزهای خوش کودکی را. و من فکر کرده بودم می شود راحت زندگی کرد، بی غم. قبل از آنکه سالی بگوید چه فکر کودکانه ای. برای من حتی کودکی هم معنی ندارد دیگر. خیلی زود جا زدی و رفتی و همه چیز را با خود بردی حتی خیالات کودکانه ام را. من نشستم روی تاب، پایین که می آیم پسرک آدامس فروشی را می بینم که ایستاده توی سرما مست برف بازیه بچه ها با حسرت اشک می ریزد آرام آرام و من فکر می کنم که حالا نمی شود راحت زندگی کرد. قبل از این که کسی بگوید
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است پی نوشت: شمع هفت سالگی ات را هم فوت کردی. مامان پری بی وفا تولد دوباره ات مبارک. حالا بهت خوش میگذره؟ از من نپرس. نمیدونم
پی نوشت بی ربط: به عنوان یک ایرانی متآسف شدم از بابت حذف استقلال از جام باشگاه ها اما به عنوان یک پرسپولیسی بسیار بسیار خرسندم و اینکه لیاقت چیزبدی نیست و نمی دانم چرا بعضی ها ندارند

Monday, February 19, 2007

با نام تو

ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم
می دانم اشتباه کردم. باید پست اول را با نام تو شروع می کردم اما تو به بزرگواری خود من را ببخش

Sunday, February 18, 2007

برای او که همیشه مرا آموخت

امیر عزیز
هیچ وقت فکر نکردم که یک نویسنده ام، البته نوشتن را همیشه دوست داشتم، دارم و خواهم داشت. برای آدم هایی مثل من که بلد نیستند خوب حرف بزنند نوشتن بهترین راهکار است برای تخلیه ی درون با این که من حتی خوب هم نمی نویسم. یک چیزهایی نوشتم و می نویسم اما همیشه مخفی شان می کنم آخر می دانی من کمی ترسو هستم، حالا ترسو هم که نه شاید خجالتی بگویم بهتر باشد. همه چیز از کلاس های عربی شروع شد، آخ که چه قدر متنفرم از عربی، از عرب ها هم که... . معلم قواعد را آموزش می داد و من تمام قواعد را زیر پا می گذاشتم و بی توجه به دیگران تنها می نوشتم. یک کافه ای هم هست در خیابان ولیعصر که من خیلی دوستش داشتم. کافه469آنجا هم گاهی مکانی بود می شد برای نوشتن تا این که رسیدم به وبلاگ تو. خوب هیچ وقت وبلاگ و وبلاگ نویسی و در کل اینترنت را با این تعداد کم مخاطبانی که دارد جدی نگرفتم حالا معلوم نیست از 20 یا 30 درصد مردمی که در ایران به ایترنت دسترسی دارند چه تعدادی حوصله ی خواندن چرندیات من را داشته باشند. به هر حال از این کار خوشم آمده، اظهار عقیده در دنیایی مجازی که هیچ کس حقیقتت را نمی داند کار جالبی است اما من به خودم قول دادم که هیچ گاه جز حقیقت ننویسم و اگر دیگر در کنار تو نمی نویسم و اینجا را برای نوشتن ساخته ام دلیلی جز رفع زحمت نداشتم. به خاطر تمام لحظات خوبی که به من بخشیدی ممنون. مهربانی هایت را نگهبان باش