August 19, 2010


وبلاگ عزیزم از اینکه مزاحم شما شدم معذرت می خواهم. می دانم که این مسایل خانوادگی به شما مربوط نمی شود ولی خودتان که در جریان هستید، چاره ای نداشتم. زیرا مخاطب من یک نفر خر دو پا است که تنها یاد گرفته از پاهایش استفاده کند و با سرعت هرچه بیشتر راه برود تا از خانه و خانواده دور شود. البته بابت دو پا بودنش بسیار خداوند را شاکرم. تصور اینکه با داشتن چهار پا سرعتش دو برابر می شد عذابم می دهد. این شخص از تکنولوژی بیزار است و تلفن همراهش را که با دعوا و آبرو ریزی راضی شد بخرد همیشه روی اُپن آشپزخانه جا می گذارد و زمان هایی که با همسرش از خانه خارج می شود به طرز ماهرانه ای موبایل او را هم در خانه جا می گذارد و همیشه هم حاشا می کند این کارش عمدی بوده. ایمیل؟ کور خوانده ای. نخیر، به هیچ وجه.
مصیبت عظما زمانی است که نامبرده قصد سفر می کند. ایشان وقتی به سفر می روند عادت ندارند که در طول سفر بستگان و وابستگان را از حال خویش آگاه کنند. نباید منتظر باشید تا با موبایتان تماس بگیرد زیرا کارت تلفن نمی خرد و با آن دو پایی که در بالا ذکر کردم با پشتکار مخصوص به خودش آنقدر می گردد تا تلفن سکه ای پیدا کند و از آنجایی که تلفن خانه ی ما جز در مواقعی که خواب هستیم اشغال است و مشترک مورد نظر با وجود تلاش تحسین برانگیزش موفق به برقراری ارتباط نمیشود شما باید همچنان در حالت نگرانی به سر ببرید و آنقدر نگران بمانید و استرس بگیرید تا معده اتان بسوزد و آنقدر بسوزد تا بمیرید.
     خواهر عزیزم! خواهش می کنم هر چه سریعتر قبل از اینکه دچار حالت سطر بالا شوم از حالت قمیشی زدگی خارج شوید و برای تنوع هم که شده دو سه روزی پیدایتان شود تا ببینید ما چه حالی داریم.
    از شما دوستان عزیز هم خواهشمندم بر سر سفره های افطارتان دعا کنید خواهر کوچک من به طور معجزه آسایی به کافی نتی در نزدیکی محل اقامتش مراجعه کند و این صفحه را مطالعه نماید و اگر این چنین نشد دعا می کنم هر چه زودتر خبر مرگش به دستمان برسد تا قومی به آسایش برسند.
آمین.

.

August 15, 2010


جناب آقای عزت الله ضرغامی

     حلول ماه مبارک رمضان را به شما و همکاران زحمت کشتان تبریک گفته و امید به قبولی طاعات و عباداتتان در درگاه خداوند دارم!
     می دانم اینجا را نمی خوانید ولی مهم نیست. حتماً شما هم مطلعید زمان زیادی است ما، یعنی من و عده ی بسیار زیادی از بینندگان سابقتان دیگر نه فقط به دلیل دست کم گرفتن شعور مخاطب با پخش چرندیات فراغت خراب کن بلکه به دلایل غیر قابل بیان ولی عیان عطای تماشای رسانه ملی تان را به لقایش بخشیده ایم. اما آرزو داشتم انسان با شعوری بودید و می فهمیدید ربنای استاد شجریان اگر یک نوع میراث هنری یا خاطرات ماه رمضان های سال های کودکی و نوجوانی و جوانی و... مردم نباشد ارث پدری شما هم نیست که هرگاه خواستید پخش و هرگاه دلتان نخواست تحریمش کنید.
     شما که سال هاست با ساخت و پخش برنامه های دلخواهتان سلیقه ی قابل تحسینتان را به مردم تحمیل کرده اید و سلیقه یشان را به پایین ترین سطح ممکن کشانده اید ای کاش یک ماه در سال آن هم تنها برای دقایقی اندک در روز، خواست مخاطب مدنظرتان بود و می فهمیدید اگر ربنا به مشام شما بوی گند سیاست می دهد در مردم تنها حسی را زنده می کند که نوستالژی نام دارد.
     به هر حال نگارنده به خوبی واقف است که نه تنها به شما بلکه به هیچ کدام از دستگاه های دولتی انتقادی وارد نیست و صدایش را کسی نمی شنود. قصد ایشان از نوشتن این سطور تنها بیان دیدگاه خالی از اهمیتش در کمال بیچارگی، تاسف و خشم بود.

                                                                                                                    والسلام

.

August 12, 2010


جلال آل احمد توی لاک صورتی بعد از دعوای هاجر و عنایت سر لاک زدن و غلط بودن نماز از قول اوستا رجبعلی می گوید:
" ناخون که جزو بشره نیسش که. هر هفته چار مثقال ناخونای زیادیتو میگیری و دور میریزی. اگه جزو بشره بود که چیندن هر نوک سوزنش کلی کفاره داشت."

حالا هر چی این عمه خانوم جان را توی رودربایستی می گذارم که شما سوادت ماشاالله هزار ماشالله از اوستا رجبعلی که فقط خواندن بلد بود که بیشتر است بیا و از خیر این لاک ناخن های من بگذر. جد کرده که نه، نمی شود!
می گوید: "حالا روزه نمی گیری، عذرت موجه ولی دو رکعت نماز ببندید به اون کمرت ازت کم نمیشه که هیچ واسه اون بچه ی تو شیکمتم کلی خوبه."
من اوستا رجبعلی را از عمه خانوم بیشتر دوست دارم. عمه خانوم نمی فهمد هاجر درون من چقدر لاک زدن را دوست دارد.  

.

August 9, 2010


اگر در هفته ی آخر ماه دوم به سر می برید می دانم که همچنان دنیایتان بو می دهد و گاهی مجبورید هر چند روز یک بار سرم را که مثل صلیب عیسی آویزانتان است با دقت به دوش بکشید تا دستتان پاره نشود. حتی ممکن است سه روز باشد که غذا نخورده اید و احساس می کنید اگر از حالت تهوع نمیرید بی شک از گرسنگی خواهید مرد. درک تان می کنم اگر دیگر لوس شدن فایده ای ندارد و همه از ناز کشیدن خسته شده اند.
خوب! حالا اگر ناز کش دارید که همچنان ناز کنید ولی اگر ندارید پایتان را رو به قبله دراز کنید و 1984 جرج اورول را بخوانید و هیچ چیز به تخمتان نباشد چون در خواندن این کتاب لذتی است که در انتقام نیست.

.

July 28, 2010

در خرید بوگیر توالت دقت کنید. من که خودم شخصاً گاهی بوی ان را ترجیح می دهم.

.

July 22, 2010

موزیک 1

تو این کسالت عبث، تو این دیار همهمه
تو این سرا که بی کسی، یه عمره عادت منه

به یاد دستهای تو، تکرار روز و می شکنم
به جستجوی یاد تو با آدما حرف میزنم

دانلودش اکیدا توصیه می شود.

.

July 19, 2010

آمریکا از آن نعمت های خوب خداوندی است که معمولا در فصولی که کاری از دست زمامداران ساخته نیست قابل استفاده می باشد.
در حفظ و نگهداری آن برای آیندگان کوشا باشیم.

.

July 17, 2010

چيز چان!

آن جا را که در باب زدبازي گفته بودي دوست داشتم. عجيب انگار از دل من نوشته بودي.

اين بار مي خواهم من بگويم. بگويم شب بود و هوا گرم. روزش با بچه ها رفته بوديم خانه ي خاله پروين. خوب خانه اي دارد. کاناپه هايش راحت و رو به پنجره اند. پنجره هايش هم رو به حياط ، تابستان ها بازند هميشه. باد گرمي مي وزيد و حالم را بد مي  کرد ولي بوي نم موزاييک هاي شسته شده مي آمد که دوست داشتم. چايي بود و قليان. عرق شاسترن هم بود. بايد بريزي توي چاي تا ببيني چه افلاطوني مي شود. آمدي مي رويم تبريز مي خريم. از تهران بخري با آب توفيري ندارد.

آره! داشت خوش مي گذشت. کلي هم شرط بستيم و جيغ و دادمان به آسمان مي رفت و معرکه اي بود سر اسپانيا و هلند. شام هم دست خاله درد نکند. بايد آلبالو پلوهايش را بخوري تا بفهمي چه مي گويم. بعدش هم کلي هله هوله خورديم و در کل شب خوشمزه اي بود. بازي که تمام شد، شرط ها را که بردم، خوشي ام  هم ته کشيد. يک جور بدي هم ته کشيد. جوري که انگار همه ي آنچه گذشت توهمات من بود که براي ديگري اتفاق افتاده بود و من فقط خوشي هاي آدم ديگري را مي ديدم و داور که سوت زد پريدم تو دنياي خودم. حس هلندي ها را داشتم به گمانم.  حالا باز من همه ي شرط ها را برده بودم و کلي پول به جيب زده بودم ولي هيچ فرقي نمي کرد. همه ي لحظه هايي که گذشته بود تهي بودند.
خواستم بگويم  از اين روزهايي که هيچ پيشامد خوب و بدي هيچ حسي را در من برنمي انگيزاند کم نيست. شب قهرماني اسپانيا که هيچ.  بين خودمان باشد، من حتي آن شبي که لباس سفيد تنم بود و به قولي زيبا شده بودم  هيچ حسي نداشتم. خالي بودم. هنوز هم هستم. لحظه هايم خالي اند و تنهايي و خلاء اين روزها را هيچ چيز نمي تواند پر کند.

July 11, 2010


- چقدر اینجا یه جوریه. می ترسم.  احساس نا امنی می کنم!
- وا! چرا؟
-پلیسا رو نمی بینی؟

حالا معلوم نیست کجای کار ایراد دارد که باید از پلیسی که فلسفه ی وجودش تامین امنیت و احساس آرامش ماست بترسیم.

عصر یک روز تابستانی
مکان: پارک جنگلی چیتگر


.

July 8, 2010

از خوابی که نمی پریم!!!


تا به حال دیازپام خوردید؟ هجده نوزده ساله بودم و بعد از اولین شکست عشقی زندگیم که دل پیچه و فکر و خیال باعث بی خوابی ام شده بود، یک ماهی عادت کرده بودم ساعت سه چهار صبح دو تا قرص می خوردم و تا سه چهار بعد از ظهر فردایش می خوابیدم و خیلی خوش می گذشت. یکی از همان روزها که یادم نمی آمد چند روز بود که بیدار نشده بودم با صدای پی در پی زنگ در با چشم هایی که هیچ جا را نمی دید در را برای مردی باز کردم که با آقای کاشانی کار داشت. آبی به صورتم زدم و در ورودی بالا را هم باز کردم. خودش را از همکاران پدرم معرفی کرد. گفتم پدرم نیستند و خواهش کردم تشریف بیاورند داخل منتظر بمانند و افتخار بدهند و در خدمت باشیم و از این حرف ها. منِ عاشقِ دل شکسته ی در عالم هپروت سیر کرده ی دیازپام خورده ی از همه جا بی خبر گیر آدمی که فکی قوی داشت افتاده بودم و زمان به کندی می گذشت تا پدرم بعد از حدود دو ساعت و نیم آمد. خوشبختانه بعد از حضور به موقع ایشان و یادآوری های لازم  تازه ملتفت شدم که ما کاشانی نیستیم و تشابه اندکی که در تلفظ اسم ها بوده من را به اشتباه انداخته. خلاصه پس از جا افتادن دو زاری بنده و پس از این که همگی  متوجه سوء تفاهم پیش آمده شدیم،  نه تنها از این که دو ساعت سر کار بودیم ناراحت نشدیم بلکه از آشنایی هم اظهار شعف نیز نمودیم.
نتیجه ی اخلاقیِ انشایم و هدفم از تعریف گوشه ای از خاطرات روزهایی که برای اولین بار تلخی های یک رابطه ی عاشقانه را مزه مزه می کردم این بود که بگویم همه ی ما آدم های دیازپام خورده ی مادرزادی هستیم که در تمام طول حیاتمان دچار سوءتفاهم هستیم. ما آدم های دوزاری کجی هستیم که زنگ ها را اشتباهی میزنیم، درها را اشتباهی باز می کنیم و آدم ها را اشتباهی دعوت می کنیم. بعد خوش خیالانه فکر می کنیم این دیگر خودش است و بعد از چندی خوش و بش می فهمیم که این بار هم رکب خوردیم و این یکی هم با همسایه کار دارد و به این ترتیب آدم های زندگیمان را با هم عوض می کنیم. با آدم های زندگی دوستانمان. با آدم های زندگی همشهری هایمان. با آدم های زندگی آدم های غریبه ای که بی تفاوت از کنارشان می گذریم. ما هیچ وقت آدم زندگی خودمان را، آن اصل کاری را، همان دری که قرار است با تخته جور شود را پیدا نمی کنیم و همچون اسکلی همچنان در پی اش می چرخیم.  خوشحال نشوید اگر زمانی دیدید چندی ست با کسی به سر می برید و خوش می گذرد و همه دنیا به کام است، گول توطئه ی دست های پشت پرده را نخورید.  آگاه باشید و بگذارید به حساب همان خوش و بش یکی دو ساعته ی من و همان آقاهه.
 خوب واقعیت این است که اصلی وجود ندارد و مرده ای در این قبر نیست و همه این ها بازی است.
جماعت! همگی سر کاریم. لا اقل جوانمردانه بازی کنیم.

_ اسپانیا خیلی کار خوبی کرد که برد. خوشحالیم و از دست اندر کاران زحمت کش تشکر می نماییم.