Showing posts with label احوالات. Show all posts
Showing posts with label احوالات. Show all posts

August 12, 2010


جلال آل احمد توی لاک صورتی بعد از دعوای هاجر و عنایت سر لاک زدن و غلط بودن نماز از قول اوستا رجبعلی می گوید:
" ناخون که جزو بشره نیسش که. هر هفته چار مثقال ناخونای زیادیتو میگیری و دور میریزی. اگه جزو بشره بود که چیندن هر نوک سوزنش کلی کفاره داشت."

حالا هر چی این عمه خانوم جان را توی رودربایستی می گذارم که شما سوادت ماشاالله هزار ماشالله از اوستا رجبعلی که فقط خواندن بلد بود که بیشتر است بیا و از خیر این لاک ناخن های من بگذر. جد کرده که نه، نمی شود!
می گوید: "حالا روزه نمی گیری، عذرت موجه ولی دو رکعت نماز ببندید به اون کمرت ازت کم نمیشه که هیچ واسه اون بچه ی تو شیکمتم کلی خوبه."
من اوستا رجبعلی را از عمه خانوم بیشتر دوست دارم. عمه خانوم نمی فهمد هاجر درون من چقدر لاک زدن را دوست دارد.  

.

July 17, 2010

چيز چان!

آن جا را که در باب زدبازي گفته بودي دوست داشتم. عجيب انگار از دل من نوشته بودي.

اين بار مي خواهم من بگويم. بگويم شب بود و هوا گرم. روزش با بچه ها رفته بوديم خانه ي خاله پروين. خوب خانه اي دارد. کاناپه هايش راحت و رو به پنجره اند. پنجره هايش هم رو به حياط ، تابستان ها بازند هميشه. باد گرمي مي وزيد و حالم را بد مي  کرد ولي بوي نم موزاييک هاي شسته شده مي آمد که دوست داشتم. چايي بود و قليان. عرق شاسترن هم بود. بايد بريزي توي چاي تا ببيني چه افلاطوني مي شود. آمدي مي رويم تبريز مي خريم. از تهران بخري با آب توفيري ندارد.

آره! داشت خوش مي گذشت. کلي هم شرط بستيم و جيغ و دادمان به آسمان مي رفت و معرکه اي بود سر اسپانيا و هلند. شام هم دست خاله درد نکند. بايد آلبالو پلوهايش را بخوري تا بفهمي چه مي گويم. بعدش هم کلي هله هوله خورديم و در کل شب خوشمزه اي بود. بازي که تمام شد، شرط ها را که بردم، خوشي ام  هم ته کشيد. يک جور بدي هم ته کشيد. جوري که انگار همه ي آنچه گذشت توهمات من بود که براي ديگري اتفاق افتاده بود و من فقط خوشي هاي آدم ديگري را مي ديدم و داور که سوت زد پريدم تو دنياي خودم. حس هلندي ها را داشتم به گمانم.  حالا باز من همه ي شرط ها را برده بودم و کلي پول به جيب زده بودم ولي هيچ فرقي نمي کرد. همه ي لحظه هايي که گذشته بود تهي بودند.
خواستم بگويم  از اين روزهايي که هيچ پيشامد خوب و بدي هيچ حسي را در من برنمي انگيزاند کم نيست. شب قهرماني اسپانيا که هيچ.  بين خودمان باشد، من حتي آن شبي که لباس سفيد تنم بود و به قولي زيبا شده بودم  هيچ حسي نداشتم. خالي بودم. هنوز هم هستم. لحظه هايم خالي اند و تنهايي و خلاء اين روزها را هيچ چيز نمي تواند پر کند.

July 8, 2010

از خوابی که نمی پریم!!!


تا به حال دیازپام خوردید؟ هجده نوزده ساله بودم و بعد از اولین شکست عشقی زندگیم که دل پیچه و فکر و خیال باعث بی خوابی ام شده بود، یک ماهی عادت کرده بودم ساعت سه چهار صبح دو تا قرص می خوردم و تا سه چهار بعد از ظهر فردایش می خوابیدم و خیلی خوش می گذشت. یکی از همان روزها که یادم نمی آمد چند روز بود که بیدار نشده بودم با صدای پی در پی زنگ در با چشم هایی که هیچ جا را نمی دید در را برای مردی باز کردم که با آقای کاشانی کار داشت. آبی به صورتم زدم و در ورودی بالا را هم باز کردم. خودش را از همکاران پدرم معرفی کرد. گفتم پدرم نیستند و خواهش کردم تشریف بیاورند داخل منتظر بمانند و افتخار بدهند و در خدمت باشیم و از این حرف ها. منِ عاشقِ دل شکسته ی در عالم هپروت سیر کرده ی دیازپام خورده ی از همه جا بی خبر گیر آدمی که فکی قوی داشت افتاده بودم و زمان به کندی می گذشت تا پدرم بعد از حدود دو ساعت و نیم آمد. خوشبختانه بعد از حضور به موقع ایشان و یادآوری های لازم  تازه ملتفت شدم که ما کاشانی نیستیم و تشابه اندکی که در تلفظ اسم ها بوده من را به اشتباه انداخته. خلاصه پس از جا افتادن دو زاری بنده و پس از این که همگی  متوجه سوء تفاهم پیش آمده شدیم،  نه تنها از این که دو ساعت سر کار بودیم ناراحت نشدیم بلکه از آشنایی هم اظهار شعف نیز نمودیم.
نتیجه ی اخلاقیِ انشایم و هدفم از تعریف گوشه ای از خاطرات روزهایی که برای اولین بار تلخی های یک رابطه ی عاشقانه را مزه مزه می کردم این بود که بگویم همه ی ما آدم های دیازپام خورده ی مادرزادی هستیم که در تمام طول حیاتمان دچار سوءتفاهم هستیم. ما آدم های دوزاری کجی هستیم که زنگ ها را اشتباهی میزنیم، درها را اشتباهی باز می کنیم و آدم ها را اشتباهی دعوت می کنیم. بعد خوش خیالانه فکر می کنیم این دیگر خودش است و بعد از چندی خوش و بش می فهمیم که این بار هم رکب خوردیم و این یکی هم با همسایه کار دارد و به این ترتیب آدم های زندگیمان را با هم عوض می کنیم. با آدم های زندگی دوستانمان. با آدم های زندگی همشهری هایمان. با آدم های زندگی آدم های غریبه ای که بی تفاوت از کنارشان می گذریم. ما هیچ وقت آدم زندگی خودمان را، آن اصل کاری را، همان دری که قرار است با تخته جور شود را پیدا نمی کنیم و همچون اسکلی همچنان در پی اش می چرخیم.  خوشحال نشوید اگر زمانی دیدید چندی ست با کسی به سر می برید و خوش می گذرد و همه دنیا به کام است، گول توطئه ی دست های پشت پرده را نخورید.  آگاه باشید و بگذارید به حساب همان خوش و بش یکی دو ساعته ی من و همان آقاهه.
 خوب واقعیت این است که اصلی وجود ندارد و مرده ای در این قبر نیست و همه این ها بازی است.
جماعت! همگی سر کاریم. لا اقل جوانمردانه بازی کنیم.

_ اسپانیا خیلی کار خوبی کرد که برد. خوشحالیم و از دست اندر کاران زحمت کش تشکر می نماییم.

July 5, 2010

سکوت خانه ی ما را نه صدای خنده ی آدم ها و نه حتی صدای حرف زدنشان، که فقط صدای تلویزیون یا زنگ تلفن می شکند. من از هر دو تایشان متنفرم.

 

April 17, 2007

اول سالی اسباب کشی کردیم دو تا خیابان بالا تر. فقط من و صبا. خیلی از بقیه دور نشدیم، شاید مسافت بیشتر شده باشد ولی فاصله ی بین مان همانی هست که بود، حتی کمتر شده باشد شاید چون این جا که هستیم حداقل روزی دو سه بار صدای مامان بزرگ را می شنویم تلفنی.ا همه چیز گم شده و من روی کاغذ های چهار خانه می نویسم، ریاضی حل می کنم و... . روی کاغذ های شطرنجی هیچ چیز گم نمی شود نه اعداد نه کلمات نه ... . کلمه هایت در چهار خانه ها می مانند برای همیشه.ا این خانه ی جدید من را یاد صفحه های شطرنجی دفتر رسم می اندازد، گاهی حتی فشرده تر شاید مثل کاغذ های میلیمتری.ا ما تقریبآ در خانه های بالایی صفحه زندگی می کنیم یعنی هفت طبقه با زمین فاصله داریم. من همه ی هفت های دنیا را دوست دارم اما هیچ حس خوبی نسبت به این یکی ندارم؛ شاید یک جورایی احساس نا امنی باشد. تنها مزیتی که نسبت به خانه ی خودمان دارد این است که فضای خصوصی زیادی ندارم و مجبورم همه ی وسایلم را در یک اتاق پانزده متری بچینم، شاید اول به نظر محدودیت بیاید ولی این محدودیت کمی خلاقم کرده و راحت از این بابت که همه چیز در دسترس است.ا و دیگر این که این جا همه چیز قانون دارد. نباید بلند بلند آواز بخوانی؛ صدایت در چها دیواری ات نمی ماند.

April 3, 2007

وقتی خالی می شوم از کسالت روزرمرگی ام، انگارکه دیگر چیزی نیست تا بقیه ی روز را بگذرانم. برای ادامه بدجوری در می مانم. چه قدر گاهی روزمرگی کردن لذت دارد حتی گاهی بیشتر از دوره کردن اما نه بیشتر از تجربه کردن. وقتی دوره می کنم آخرش به همین جایی می رسم که هستم. اما وقتی روزمرگی می کنم به هیچ جا نمی رسم، دور خود می گردم و همین مبهم بودن مقصد را دوست دارم. تجربه کردن هم برایم همین حس را دارد اما روزمرگی کردن نوستالژیک تر است. نا کجایش آشنا تر است.
گاهی روز مرگی هایم، تازگی هایی هم همراه خود دارد، اما تازگی های کسل کننده. با این حال لذت نابی دارد برایم این جور زندگی کردن که مطمئنآ فقط برای مدتی ناب می ماند، مدتی نامشخص. از پس گذشت سال های زندگی و حس کردن لذت های مختلف دیگر فهمیدم که هیچ لذتی برای همیشه ناب نمی ماند اما همیشه لذت می ماند. حتی اگر خودش لذتی نداشته باشد یادش که خالی از لذت نیست حتی گاهی لذتش بیشتر هم است.
دوره کردن هم زمانی لذتی ناب داشت و حالا کمی لذتش دردآور است ولی نه نخواستنی. لذتِ این که وقتی در فضایی تاریک سرم را روی بالش بگذارم و به یاد بیاورم که چه وقت؟ چه کسی را؟ چه قدر؟ می خواستم و یادش لبخندی شود روی لبهایم و شاید گاهی اشکی لغزان روی گونه هایم را هیچ گاه نه می توانم و نه می خواهم که کتمان کنم.
از خوابی که در آن فرو می روم هر شب، بیدار می شوم؛ می نوشم، می خوانم، حس می کنم، می ترسم، حرف می زنم، نفس می کشم و... و دوره می کنم. آدم وقتی روزمرگی می کند گاهی کم می آورد برای بقیه ی راه که آن وقت مینشیند چایی لیمو می خورد و تلویزیون تماشا می کند و تجربه های گذشته را دوره می کند. انگار که انسان باید همیشه دوره کند.انگار همیشه مقصدش ناکجا آباد است.

March 24, 2007

زندگی، شستن یک بشقاب است

بهار،تابستان، پاییز و زمستان و دوباره...
فرقی نمیکند. هر چه قدر هم که سلیقه به خرج بدهی برای چیدن هفت سین و هی در جواب سیریش بازی های داداش کوچیکه که گیر داده چرا هفت تا سین؟ بگویی که هفت تا سین چون اصلآ هفت عدد مقدسی است هی برایش مثال بیاوری از هفت شهر عشق و هفت طبقه ی آسمان و هفت پله ی عرفان و هفت خان رستم و ...تا برسی به هفت سنگ. هر چه قدر هم حوصله به خرج بدهی برای سبزه سبز کردن و لذت ببری از دیدن بزرگ شدن و رشد کردن یه موجود زنده. هر چه قدر هم که زور بزنی تا نصفه شب بیدار بمانی تا نکند سال تحویل شود و خواب باشی. هر چه قدر هم که رشته پلو بخوری تا رشته ی کار دستت بیاد هر چه قدر هم سبزی پلو با ماهی بخوری و سپاس بگویی به خاطر انگشتر سلیمان. هر چه قدر هم عیدی بگیری و عیدی بدهی، هر چه قدر هم سبزه گره بزنی و نحسیه سیزده را به در کنی بالاخره تا چشم بر هم بزنی حباب ها می ترکد و فردا صبح که از خواب بیدار شدی باید دوباره ظرف های صبحانه را بشویی. فرقی داشت؟
زمین آبستن روزی دیگر است.
این است زمزمه ی سپیده
این است که آفتاب بر می آید