March 28, 2007

هر وقت که می بیندت کلی حرف دارد بگوید برایت، هم اش هم از تاریخ حرف می زند. از تمدن و زندگی انسان های اولیه و تپه ی سیلک شروع می کند تا میرسد به پرزیدنت بوش و برج های تجارت جهانی. آنقدر تاریخ را برایت قشنگ نقل می کند کهگاهی دلت می خواهد که در آن دوران زندگی می کردی، در دوران کوروش و داریوش و خشایارشا و...زندگی کردن و شنیدن صدایشان هنگامی که عدالت را فریاد می زدند در گوش جهانیان، حتی اگر رویا هم باشد لذت بخش است. خوب اگر رویا نبود که لذتی نداشت. اما از نوادگانشان بودن هم خالی نیست از لذت. رویا هم نیست.
بگذریم که نوادگان کریستف با چند مشت دلار و دو تا فیلم همه چیزمان را به گند می کشند؛ سرزمینمان، نیاکان بزرگمان، غرورمان، رویا هایمان و... . سهم ما از دنیا خیلی بیشتر از این ها بود.

March 24, 2007

زندگی، شستن یک بشقاب است

بهار،تابستان، پاییز و زمستان و دوباره...
فرقی نمیکند. هر چه قدر هم که سلیقه به خرج بدهی برای چیدن هفت سین و هی در جواب سیریش بازی های داداش کوچیکه که گیر داده چرا هفت تا سین؟ بگویی که هفت تا سین چون اصلآ هفت عدد مقدسی است هی برایش مثال بیاوری از هفت شهر عشق و هفت طبقه ی آسمان و هفت پله ی عرفان و هفت خان رستم و ...تا برسی به هفت سنگ. هر چه قدر هم حوصله به خرج بدهی برای سبزه سبز کردن و لذت ببری از دیدن بزرگ شدن و رشد کردن یه موجود زنده. هر چه قدر هم که زور بزنی تا نصفه شب بیدار بمانی تا نکند سال تحویل شود و خواب باشی. هر چه قدر هم که رشته پلو بخوری تا رشته ی کار دستت بیاد هر چه قدر هم سبزی پلو با ماهی بخوری و سپاس بگویی به خاطر انگشتر سلیمان. هر چه قدر هم عیدی بگیری و عیدی بدهی، هر چه قدر هم سبزه گره بزنی و نحسیه سیزده را به در کنی بالاخره تا چشم بر هم بزنی حباب ها می ترکد و فردا صبح که از خواب بیدار شدی باید دوباره ظرف های صبحانه را بشویی. فرقی داشت؟
زمین آبستن روزی دیگر است.
این است زمزمه ی سپیده
این است که آفتاب بر می آید

March 20, 2007

لبخند

ابر: دوربین
رعد و برق: فلاش
باران: داروی ظهور
و دل من هم: قاب
حالا آقایی که شیشه ی ماشین ها را پاک می کنید لطفآ برای لحظه ای لبخند بزن. می گویند نوروز است، یادگاری می ماند. یادمان می ماند. راستی دخترت تمام چشم های حسود سر چهارراه را ترکانده، منتظرت است.
سال خوبی داشته باشی آقا.

سومی

پس!
سومی که بود که گریه کرد؟
ما که
دو نفر بیشتر نبودیم!

March 19, 2007

این چند نفر

شما نه یکی که سه تن هستید. یکی آن که می پندارید هستید. یکی آنکه دیگران می پندارند هستید. و یکی آنکه واقعآ هستید. اگر چه خدایید. آنچه واقعآ هستید خداست.

March 12, 2007

پایانی

چیزهای بسیاری هستند که می پوسند
فراموش می شوند و می میرند
مثل: تاج، عصای مرصع و تخت سلطنت
چیزهایی هم هستند که نه می پوسند
نه فراموش می شوند
و نه می میرند
مثل: کلاه و عصا و کفش های چارلی چاپلین

February 19, 2007

با نام تو

ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم

February 18, 2007

برای او که همیشه مرا آموخت

هیچ وقت فکر نکردم که یک نویسنده ام، البته نوشتن را همیشه دوست داشتم، دارم و خواهم داشت. برای آدم هایی مثل من که بلد نیستند خوب حرف بزنند نوشتن بهترین راهکار است برای تخلیه ی درون با این که من حتی خوب هم نمی نویسم. یک چیزهایی نوشتم و می نویسم اما همیشه مخفی شان می کنم آخر می دانی من کمی ترسو هستم، حالا ترسو هم که نه شاید خجالتی بگویم بهتر باشد. همه چیز از کلاس های عربی شروع شد، آخ که چه قدر متنفرم از عربی. معلم قواعد را آموزش می داد و من تمام قواعد را زیر پا می گذاشتم و بی توجه به دیگران تنها می نوشتم. یک کافه ای هم هست در خیابان ولیعصر که من خیلی دوستش داشتم. کافه469آنجا هم گاهی مکانی بود می شد برای نوشتن تا این که رسیدم به وبلاگ. خوب هیچ وقت وبلاگ و وبلاگ نویسی و در کل اینترنت را با این تعداد کم مخاطبانی که دارد جدی نگرفتم حالا معلوم نیست از 20 یا 30 درصد مردمی که در ایران به ایترنت دسترسی دارند چه تعدادی حوصله ی خواندن چرندیات من را داشته باشند. به هر حال از این کار خوشم آمده، اظهار عقیده در دنیایی مجازی که هیچ کس حقیقتت را نمی داند کار جالبی است اما من به خودم قول دادم که هیچ گاه جز حقیقت ننویسم.